سوژه های داغ خوابگاه2

http://upload.tehran98.com/img1/khprwt04ajukjvrh7vbd.jpg

اگه گفتین این غذای خوشمزه از چی تشکیل شده؟


 http://upload.tehran98.com/img1/0u5s0zckm1ybnxc26ug.jpg

یادتون یه عکس گذاشته بودم از تلویزیون روی صندلی حالا یک ماه بعد جاش عوض شده و اینجاس...


http://upload.tehran98.com/img1/bdsnyq5nc0e2ms1x8lfi.jpg

تا حالا با کفگیر سالاد خوردین؟!


 http://upload.tehran98.com/img1/mud9s8gamx9r7ejl0vtt.jpg

http://upload.tehran98.com/img1/lxwge4e0gdh9m238ajak.jpg

اینم جعبه کمک های اولیه که واقعا اولیه ست....اون بتادین ها هم فکر کنم مال زمان دکتر قریبه....

گلزار شهدا

حدود یک ماه پیش با دوستم رفتیم گلزار شهدا من هر وقت که میرفتم دوست داشتم برم سر فبر مهدی رجب بیگی اما همیشه یادم میرفت که کدوم قطعه و ردیفه اما ایندفعه دیگه میخواستم هر طور شده پیداش کنم و همینطور که داشتیم قطعه ۲۴ رو میگشتم گفتم خودت قبرتو بهم نشون بده من دیگه نمیدونم که یه دفعه دوستم صدایم کرد و گفت بیابیا اینجاست اون روزو اون لحظه رو که با طنین اذان مغرب همراه بود رو هرگز از یاد نمیبرم ...

خدا کنه شهدا راهشون هم همینجوری به ما نشون بدن...

http://uploadtak.com/images/i9451_1130.jpg

http://uploadtak.com/images/e4778_1129.jpg

دعا

تو بازی های گروهی اگه فقط برای خودت دعا کنی فقط تو خوب بازی می کنی و گروه تو می بازه

تو بازی زندگی برای هم دعا کنیم...


چون داریم به ایام امتحانات نزدیک میشیم گفتم اینو بگم که ما رو فراموش نکنین 

امروز همه چی برعکس بود...

امروز چرا همه چی برعکس بود؟! هوا آفتابی بود اما سرد گول آفتاب رو خوردم و لباس کم پوشیدم و کلی سردم شد. یه آقای گدایی رو دیدم که یه پیتزای پدر خوب دستش بود و داشت می خورد اونوقت من امروز تو دانشگاه عدس پلوی دو هزار تومنی که خوشمزه هم نبود خوردم یعنی من از اون گدا هم گداترم؟! چون اون داشت پیتزا می خورد و من...

منتظر BRT بودم همش اون طرف میومد فکر کنین سه تا پشت سر هم BRT اومد اونوقت من کلی وایستادم تا این طرف هم اومد ...

آهان حالا فهمیدم چرا امروز همه چی برعکس بود آخه امروز 9 دی بود روز بصیرت، روزی که باید خوب چشم ها رو باز کرد و تا حقیقت رو دید وگرنه همه چی برعکس میشه همه برعکس اون چیزی که میگن عمل میکنن اگه بصیرت داشته باشی گول هوای آفتابی رو نمی خوری میدونی زمستونا هوا سرده و آفتابش ریا کاره...گدا هم که ببینی گول ظاهرشو نمیخوری چون که تو نمیتونی جیباشو ببینی

عیبی نداره بزار برای اون ایستگاه کلی BRT بیاد تو در ایستگاه خودت بمون و منتظر باش تا به مقصدت برسی مطمئن باش ایستگاه بدون اتوبوس وجود ندارد همانطور که اتوبوس بدون راننده وجود ندارد.

از حسین بیاموزیم

از حسین (ع) بیاموزیم...

برای ارزش های الهی از همه چیز بگذریم ..

تا حالا شده برای خدا از چیزی بگذریم؟! ما که اینقدر دم از حسین و حسینی بودن میزنیم و حسینیه می ریم و سینه می زنیم برای خدا برای ارزش هایی که خدا گفته چقدراز خیلی چیزا گذشتیم از خیلی منافع از خیلی پول ها از خیلی قدرت ها اصلا تو همین زیارت ضریح مطهر امام حسین (ع) برای اینکه حتما دستمون به ضریح پاکش بخوره تا اینکه حاجت روا بشیم حاضریم بقیه زائرا رو هل بدیم و خودمون رو به ضریح برسونیم و فکر هم می کنیم که اینطوری خیلی بهتره و خدا و امام حسین (ع) خیلی دوست دارن.

اما ما همیشه برای همه چیز از ارزش های الهی می گذریم.

جشنواره عمار

امروز رفتم جشنواره فیلم عمار سینما فلسطین دو تا فیلم دیدیم که یکیش برای من خیلی تاثیر گزار بود اسم فیلم ننه قربون بود فیلم  درباره زن هایی بود که لباسای شهدا را می شستند و میدوختند و دوباره میفرستادن جبهه اونا میگفتن که خیلی اوقات لای لباس ها تیکه هایی از بدن های شهدا پیدا می کردند و اونایی که استخونی بود مثل دست و انگشت و ... غسل می دادندو دفن می کردند و اونایی هم که گوشت بودند مثل کلیه و حتی قلب رو همینطوری دفن می کردند.یا اینکه خیلی از اون زن ها به خاطر اینکه لباس های بعضی از شهدا آلوده به مواد شیمیایی بود شیمیایی شده بودند و ناراحتی پوستی و ریوی گرفته بودند اما از طرف بنیاد حمایت نمی شدند .

فکرش رو بکنین شستن لباسایی که غرق خون بودند و آلوده به مواد شیمیایی چقدر سخت بود اونم با امکانات اون موقع .تازه وقتی لباسا رو می شستند و خشک می کردند اونا رو روی پوست خودش می کشیدند تا اگر آلودگی ای به مواد شیمیایی داره به رزمنده ها منتقل نشه! آیا ما هم اون موقع بودیم این کارا رو انجام میدادیم؟!الان ما برای شستن ظرفامونم برای اینکه دستمون درد نگیره ماشین ظرفشویی می گیریم!. اصلا گذشته رو کار ندارم نمیخوام شما جوونا رو با اون موقع مقایسه کنم نمی خوام بگم باید رخت و لباس سربازا رو بشوریم اما حالا وظیفه ما چیه؟ آیا وظیفه ما اینه که پا روی اون خون ها بزاریم و پای کوبی کنیم؟(آره در فیلم نشان داده شد که الان اون جایی که محل شستشوی لباس شهدا بود و خون هزاران شهید ریخته شده تالار عروسی ساختند و...)

داشتم میگفتم وظیفه ما حداقل میتونه این باشه که جنگ و شهدا را افسانه ندونیم و برای ماندگاری یادشان تا ابد بجنگیم...و راهشان را ادامه بدهیم ...

اینگونه باشیم

حاجی همت کجا وهمت ما کجا...

می خوام این نوشته مو با یه قصه شروع کنم...

یکی بود یکی نبود...

«به عادت همیشه ، هر روز یک نفر شهردار ساختمان می شد  ؛ تنبلی می کردند و ظرف های شام را نمی شستند. از یک طرف ، گرمای طاقت فرسا و از طرف دیگر وجود حشرات کلافه مان کرده بود البته هیچ وقت ظرف ها نشسته نمی ماند . بالاخره کسی بود تا آنها را بشوید.

ناراحتی و گله من از بعضی دوستان به گوش حاجی همت رسید . با خودم گفتم ، این بار که حاجی از شناسایی منطقه بیاید، تکلیفم را با این قضیه یکسره می کنم.آن روز داغ، شهردار و مسئول ساختمان هم دست به سیاه و سفید نزده بودند.همه جا را گند برداشته بود و پشه و مگس و زنبور از سر و روی ساختمان بالا می رفت.وقتی حاجی آمد، توجه نکردم که چقدر خسته و کوفته است هر چی که دلم می خواست گفتم . او هم دلخور شد و گفت : به آن ها تذکر بده؛ اگر قبول نکردند، اشکالی ندارد. بگذار صبح بشود . لابد خسته هستند.راحت بگیر و...

آن شب که حاجی همت به خواب رفت،پشه ها مدام به سر و گردنش می نشستند و او به خودش می پیچید. من رفتم و چفیه سیاهم را خیس کردم و آرام روی صورتش انداختم و او آرام گرفت . بعد هم کنارش دراز کشیدم و خوابیدم. نیمه های شب،نیش یک پشه سمج از خواب بیدارم کرد. به کنار دستم که نگاه کردم ،حاج همت نبود. به شتاب از اتاق بیرون زدم.درست حدس زدم .ظرف ها دم در نبودند.آرام پیش رفتم . در سوسوی نور ، کسی ظرف ها را می شست. چهره اش معلوم نبود ، چفیه ای را به سر و رویش محکم بسته بود تا شناخته نشود.آن ، چفیه خود من بود...

«از کتاب افلاکیان زمین محمد حسین عباسی ولدی»

حالا همت ما تو کار چگونه است ؟! غیر از این که همش همدیگر رو مقصر کنیم و بگیم به من چه و وظیفه من که نیست و من کار خودم رو انجام دادم . اینا حرفایی که میزنیم و انتظار داریم شهدا به ما نظری بندازن همیشه می گیم ما عاشق شهداییم همیشه خوب حرف می زنیم اما پای عمل که می رسیم حرف هایی که زدیم را فراموش می کنیم اما شهدا اینطور نبودند کم حرف می زدند و زیاد عمل می کردند.

کمی تامل

بسم رب شهدا

کمی تامل...

شاید جنگ خاتمه یافته باشد اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت به آنچه می گویید عمل کنید. گزیده وصیت نامه شهید رحیم سلیمانی

بی مقدمه می رم سر اصل مطلب اصل مطلبی که شاید همیشه فرع قرار گرفته است و فقط یک عده یک سره رفتند سر اصل مطلب و جان و مال و عشق زمینی خود را گذاشتند و رفتند...می دانی وقتی یک شهید در آخرین دیدارش با خانواده فرزند خردسالش را در آغوش نگیرد برای اینکه نکند دل به او ببندد و نتواند رها شود به خدا برسد یعنی چه؟

شاید خیلی دوست داشتی که آن زمان بودی و در جبهه های جنگ کنار همت ها و باکری ها و باکری ها و چمران هاو... می جنگیدی خوب حالا بجنگ در کنار آنها که بودند و هستند و خواهند بود بجنگ...

می گویی سلاح نداری؟! چرا سلاح تو قلم است فکر است اندیشه است می گویی سخت است اگر یک آرپی جی به دستم می دادند تا تانک دشمن را بزنم برایم آسان تر بود خوب آری سخت است کار ما سخت است اما این را هم بدانیم که چشمان هزاران شهید بر اعمال ما دوخته شده است

پاسخ ندادن به آن نگاه ها سخت تر نیست ؟! می گویی من یک دانشجویم همینکه درس بخوانم خود کافی ست آری درس بخوان خوب هم درس بخوان خوبتر از بقیه هم درس بخوان اما درس را که همه می خوانند به دور و برت هم بی توجه نباش بی خیال نباش می گویی توجه می کنم و بی خیال نیستم اما نمی شود کاری کرد؟!

نه دیگر این را نگو ...

مگر همین دانشجو های هم سن و سال ما نبودند که لانه ی جاسوسی آمریکا را تسخیر کردند آنها مگر درس نداشتند آنها مگر ترس نداشتند؟!

نه نداشتند اگر هم داشتند یک خدای بزرگ داشتند که تکیه گاه محکمشان بود. اگر آنها می گفتند به ما چه و انقلاب نمی کردند اگر آنها می گفتند به ما چه و جنگ نمی رفتند الان من و شما جزء گروه پیشاهنگان شاهنشاه بودیم و رقص تمرین می کردیم... آیا به این فکر کرده اید...

الان لانه جاسوسی آمریکا در خانه ی ماست در کنار ماست و باید با اراده با تقوا با تزکیه نفس تسخیرش کنیم الان دیگر لازم نیست از دیوار آن بالا رویم

الان باید از دیوار احساسات خود بالا رویم تا لانه ی آمریکا و شیطان وارد قلبت نشده است تسخیرش کن...

بگذار ساده تر بگویم اگر در اتاقت عقرب و مار باشد می توانی آسوده بخوابی؟! می توانی بخوابی و بگویی من به آنها کاری ندارم پس آنها هم به من کاری ندارند؟! پس چطور اکنون آسوده خوابیده ای برای پیامبرت فیلم و کاریکاتور موهن بسازند و بیدار نشوی...در پشت بام هر خانه ایی ماهواره باشد و همه طرفدار بی بی سی و رادیو فردا و تو بیدار نشوی

پس حتما تو را مار گزیده است و بیهوش شده ای

اگر بیداری و مار گزیده نشده ای پس کاری کن این را بدان که شهدا دست ما را می گیرند و بالا می برند پس یا علی بگو و برخیز

«خدایا پرواز را به ما بیاموز تا مرغ دست آموز نشویم و از نور خویش آتش در ما بیفروز تا در سرمای بی خبری نمانیم» گزیده ای از وصیت نامه شهید مهدی رجب بیگی

اصل مطلب

باید همیشه رفت سر اصل مطلب حتی گاهی د رخواستگاری هم نمیرن سر اصل مطلب و این فقط یک اصطلاح است و کسی به مفهوم آن فکر نمی کند بعد از ازدواج هم اصل مطلب گم می شود اصلا فراموش می شود. حال اصل چیست؟...

اصل مطلب زندگی کردنه نه زنده بودن در کنار هم.

اما ما اغلب صحبتهایمان در خواستگاری و برای آشنا شدن پیرامون زنده بودن...شغل...تحصیلات...سن .. زیبایی... پول...خونه... ماشین.....خودمان را هم توجیح می کنیم که اینها را می پرسیم که طرف مقابل داشته باشد برای اینکه می خواهیم یه عمر زندگی کنیم اما غافل از اینکه برای زندگی کردن به اینها نیازی نیست نه اینکه اصلا نباید باشد نه...بلکه اساس زندگی چیز دیگری ست می دانی چه کسانی واقعا زندگی کرده اند...زندگی بعضی از شهدا واقعا زندگی ست...کتاب های اینک شوکران را بخوانید آنوقت زندگی کردن را یاد می گیرید...اینهایی که ما فکر می کنیم زندگی ست فقط زنده بودن است مثلا یک خانواده ای را می بینیم که خیلی پولدارند و خونه و ماشین گرانقیمتی دارند اونوقت ما می گوییم خوش به حالشان عجب زندگی دارند در صورتی که آنها اصلا زندگی ندارند و زندگی نمی کنند بلکه فقط زنده اند و فرقشان با ما اینست که راحت تر زنده اند نه اینکه راحتر زندگی می کنند.

کهف شهدا

http://8pic.ir/images/h6glbl98t9rdmmwd93t.jpg

http://8pic.ir/images/9bc23nwx20exa7rv9t4.jpg

http://uplod.ir/ecem97ioujtw/تصویر1145.jpg.htm
http://uplod.ir/ua0ytpc79e6t/تصویر1144.jpg.htm